|
خاطرات دوران دانشجویی | ||
|
از قدیم گفتن اولین انتخاب بهترین انتخابه از انتخاب یه گزینه بین 4 تا گرفته تا ازدواج....... حالا من میخوام اولین حرفم قشنگترین حرفم باشه میدونی این وبلاگم هم یه روزی خاطره میشه! ما روز اولی که اومدیم دانشگاه خیلی سخت میگذشت مخصوصا تو شهر غربت هنوز مونده بود تا عادت کنیم بهمون میگفتن ترمولک یا ترم بوقی*. وقتی هم هی غرولند میکردیم که اَه دانشگاه دیگه کجاس؟ به ما گفتن برید دانشگاه دیگه نمیخواد درس بخونی و از این حرفا .......... میگفتن ترم اول این طوریه بعدش همینا واسطون میشه خاطره وقتی با مشکلی برمی خوردیم با کنایه به هم میگفتیم عیب نداره اینا هم یه روزی میشه خاطره و الان که پشت سرمو نگاه میکنم واقعا خاطره ایی واسه خودش. خاطره شده که الان دارم خوب یا بد، ازش یاد میکنم. .............................................................................................................. *ترم بوقی :به کسی می گویند که تازه به دانشگاه آمده و ترم اول می باشد. [ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 2:18 ] [ نفیسه ]
[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 17:20 ] [ نفیسه ]
سلام از اول دوران دانشجوییم یاد داشتم (کرمونی بود)که می خواستیم یه سفر گروهی بریم اما نمی شد یه چند وقتی تصمیم داشتیم بین دو ترم یه دو سه روز بریم مشهدو برگردیم. که اونم پا نداد... تا اینکه............
امروز ۲/۱۲/۹۰ من و بچه های اتاق سوار بر اتوبوسی هستیم که میگویند از طرف امور فرهنگی دانشگاه اردوی مشهد می برند برای هیچ کداممان قابل تصور نبود آخر ما به صورت اتفاقی خبر دار شدیم که همچین جریانی وجود دارد و چند روز قبلش اسم نوشته بودیم........ امروز ۳/۱۲/۹۰ ساعت ۱۰:۳۰بعد از گذشتن از فرازو نشیب ها با آن اتوبوس قدیمی که سیستم سرمایشش حالت تعادل نداشت یا خیلی سرد بود یا گرم به مشهد رسیدیم. در راه همه جا برف آمده بود و به ما گفته بودند که مشهد خیلی سرد است ......همه اتوبوسهایی که ما را از کرمان به ترمینال مشهد رساندند ما را پیاده کردند و رفتند............ ما ماندیمو شهر غریب ................. ساعت ۱۲ما را به هتلی بردند که خودشان هم آدرسش را نمی دانستند یعنی اصلا مسئولی با ما نبود بهمان گفتند هتلتان داخل کوچه. کنار یک آپارتمان بلنده ........حتی به شوخی راننده میگفت هر دری باز بود بروید ........... ساعت ۴ یا ۵ بود ما در راه حرم هستیم بعد از گذر از درهای ورودی از باب الرضا وارد صحن شدیم "السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی"............ برای شام به هتل برگشتیم.......و ساعت ۱۰از فرط خستگی خوابیدیم...... ۲ روز به این منوال گذشت در حین رفتن به حرم هم اگر کسی از بابت سوغاتی التماس دعایی داشت برایش خریدیم...در طی این چند روز به سرمان زد انتقالی بگیریم به مشهد و همه با هم در همین هتل زندگی کنیم که این خیال پوچی بیش نبود............. خلاصه .....از همه اینها گذشته از لحاظ معنوی مستفیذ شدیم البته نمیدانم مستفیذ را درست نوشتم یا نه....از همه این بی نظمی هایش گذشته هتل چندین ستاره ای بود و امکانات رفاهی و تغذیه ای در حد المپیک بود... القصه امروز شنبه ۷/۱۲/۹۰ ساعت ۸:۴۰ است ما از اتوبوس مشهدـکرمان پیاده شدیم و هیچ چیز بدتر از این نبود که شب قبل در اتوبوس خواب نرفته باشی و شنبه ۹:۳۰ تربیت داشته باشی...................... به امید سفرهای بعدی...(البته قربونعلی ۳و۵ با ما نیامدند که جاشان خیلی خالی بود)
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 15:22 ] [ نفیسه ]
پس ازپایان امتحانات تازه یادمان آمد از یک ماه پیش پروژه برنامه نویسی 1.5 نمره ای داریم که باید به استاد تحویل داده شود.آن هم نه از این پروژه های الکی به معنای کلمه پروژه بود ........... یکی دو روز زور زدیم که خودمان بنویسیم ونشد.و اما پس از دو روز تصمیمی شگرف مبنی بر این گرفتیم که پروژه خود را به برنامه نویسان خبره سطح شهر واگذار کنیم تا از این کار انسان دوستانه ما پولی عاید آنها شود بنابراین .. راهی شدیم................ اما چشمتان روز بد نبیند به هر جا که در میزدیم با در بسته مواجه میشدیم وهیچ کس عهده دار حل این پروژه عظیم نمیشد... از خیر این کار گذشتیم.... به دخترها رو زدیم ولی از آنجایی که آنها 40 ...50 هزار تومان از جیب مبارک پدرشان کش رفته بودندو بیرون برایشان برنامه را نوشته بود.. حاضر به دادن پروژه خود به ما نمی شدند و همه شان میگفتند پروژه دست دوستم است و او به شهرستان رفته و گوشی اش خاموش است... خلاصه.... ما مانده بودیم و کرمان و درس ساختمان و پروژه و12 تیر.......... لازم به ذکر است به پسرها هم روزدیم ولی باز................ کلا روزگار با ما چپ افتاده بود .. از سویی اگر پروژه به دستمان نمیرسید ماندنمان تا 12 بی فایده میشد و 6 روز از عمر مبارک را که میتوانستیم با خانواده گرام، سپری کنیم در خوابگاه لعنتی که مثل کنه ما را رها نمیکرد تلف میکردیم.... اف بر این روزگار غدار که به هیچکس وفا نکرد .............. از این پس تصمیم گرفتیم که اگر پروژه لاینحل بود زودتر برای سپردن به برنامه نویسان ماهر اقدام کنیم.... ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: در آخر هم با نمره خوبی درس را پاس کردیم و به قول خودم منت غیر را هم نکشیدیم......... 10/04/90 [ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 3:3 ] [ نفیسه ]
به دلیل مسایل امنیتی این پست با نقطه چین همراه است به گیرنده های خود دست نزنید... از آنجایی که دانشجویان محترم به عنوان قشر توسری خور و ضعیف جامعه نمیتوانند اعتراضی به روند کارهای جامعه ودانشگاه داشته باشند(چون فوراً سرکوب شده وپاشان به حراست کشیده شده و ستاره دار میشوند طی اقدامی حق طلبانه. تعدادی از دانشجویان در خوابگاه دانشگاه با چسباندن اطلاعیه مبنی بر وجود سوسک و مو در غذای سلف پیشگام در اعتراضی بزرگ شدند که در آخر به سرکوب به اصطلاح شورشیان وتصرف کارت دانشجویی شان و حراستی شدن آنها منجر شد . اما از همه جالبتر اینکه سوسک و موی درون غذای سلف و اعتراض عده ای دانشجوی بدبخت را به شکل عجیبی به سیاست های حاکم و درگیری های بین سران اکنون جامعه ربط دادند .به گونه ای که ما به غذای سلف اعتراض میکردیم و مامور کمیته انضباطی در مورد این سخن میگفت که بله من خودم هم در ستاد انتخاباتی ...... بودم و با او عکس یادگاری دارم و به این مسئله افتخار هم میکنم. حالا چه ربطی میان غذای سلف و سیاست بود نمیدانیم ولی همین را بس که شُک عظیمی به پیکره مسئولین سلف و حراست دانشگاه وارد شد. 27/1/90 [ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 22:48 ] [ نفیسه ]
باز هم گناه کردم،باز هم خدا را ندیدم،باز هم لحظه ای کافر شدم،باز هم وعده شکستم،
این همه عجز و لابه و التماس به درگاه خدا که الهی به خاطر شب های قدر به خاطر روز عرفه به خاطر اهل بیت،مرا ببخش ... و او بخشید چون خود او گفت که من زود راضی میشوم (یا سریع الرضا) دوباره نعمتش را فزونی داد،.... اما من... باز هم همه چیز را فراموش کردم نه اینکه خود فراموش کنم.. خودم را به فراموشی زدم ... خودت را مسخره کردی یا خدایت را ... یا یزیدی باش یا حسینی..یک طرف.. خدا نگران است ... برای آمدن تو به سویش لحظه شماری میکند ابتدا خودش جلو آمده و صدایت میکند اگر حسینی هستی و میخواهی حسینی بمانی ندایش را لبیک بگو و دیگر نه خدا را مسخره کن نه خودت را....................... ادامه مطلب رو هم بخونید ادامه مطلب [ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 ] [ 15:51 ] [ نفیسه ]
ایراد کار ما این است که از نعمت هوش وهواس خود به نحو احسن استفاده نکرده و تنها گوشه ای از حواس مبارک را جمع وسایل و لوازم اطرافمان میکنیم. چندین بار گوشی موبایلمان را در اتوبوس جاگذاشتیم و شانس با ما یار بود که که کسی گوشی را پیدا کرده یا اینکه دوستانم در اتوبوس بودند و در نهایت هم همان گوشی در چاه دستشویی افتاد و الان یازده جواد صفر کیلومتری خریداری کردیم. کیفی که با آن به دانشگاه میروم که آن روز آنقدر وسیله در درونش گذاشته بودم که دیگر قابل حمل نبودرا در کتابخانه جا گذاشتم احتمال گم کردن چیزهای کوچک زیاد است ولی کیف به این بزرگی دیگر چرا؟ جالب تر اینجاست که احتمال دادم کیفم را دزدیده باشند فردا صبح بعد از گم شدن کیف دوستم را فرستادم که به کتابخانه برود و او هم به مسئولین کتابخانه گفت و او را راهنمایی کردند به انباری که در انتهای کتابخانه پسرهاست تا کیف را از آنجا بردارد.آ ن هم از بخت بد از بین همه پسرها گذر کرده و کیف مرا آورده که بعد از آن کلی فحش خوردیم .... چند وقت پیش عینک آفتابیمان را در سایت دانشگاه جا گذاشتیم که حوصلمان نمیشد دیگر دنبالش بگردیم چون میدانستیم آدم خیری پیدا میشود که آن را پیدا کند و در جای امنی قرار دهد پس از گذشت 2 هفته جستجو را شروع کردیم... که معلوم شد در کشوی انجمن علمی عینک آفتابی وجود دارد که صاحب آن مشخص نیست ....بعد از پیدا شدن عینک آفتابی دقیقا همان شب کارت سلف خود را در سلف گم کردم.و باز شانس با ما یار بود که کلاٌ سیستم کارت سلف و کارت دانشجویی با هم ادغام شده بود و باید نسبت به صدور کارت جدید اقدام میکردیم ... و جدیدا هم یعنی همین امروز کیف پولم را در سلف جا گذاشتم که هنوز اثری از آن نیست یعنی هنوز دنبالش نگشتم*.... از قدیم گفته اند یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک عاقبت تو چنگی ملخک .... این داستان ادامه دارد.... منظورم این داستان نبود یعنی گم کردن ها ادامه دارد دوستان به مزاح میگویند مواظب باش خودت را گم نکنی ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *کیف پولم پیدا شد ولی در سلف نبود زیر تختم پیدا کردم..... [ جمعه هشتم بهمن 1389 ] [ 15:53 ] [ نفیسه ]
ترم مهر بود یا بهمن نمیدانم آخر این چه حافظه ایست که من دارم شک بین یک روزو دو روز را دیده بودیم شک بین چندین ماه را نه... بگذریم..... در سلف مبارک نشسته بودیم و غذا در گلویمان داشت مراحل بلع و هضم را طی میکرد که ناگهان قربونعلی 1 با خوشحالی تمام وارد سلف شد و گفت"من الان رفتم خون دادم"از آنجایی که ما برای هر کار انسان دوستانه ایی پا هستیم همان لحظه جو ما را گرفت که الا ولله ما هم میخواهیم خون بدهیم.... بالاخره با قربونعلی 5 بالاتفاق تصمیم گرفتیم عملی خدایی انجام دهیم و دل بیماری دیگر را شاد کنیم.... به مرکز انتقال خون واقع در دانشگاه رفتیم البته همه ی قربونعلی ها با هم رفتیم بجز قربونعلی ۳(ما که او را شب تا شب میبینیم اگر شما دیدینش سلام ما را هم برسانید) دم اذان بود که میخواستیم این کار خدا پسندانه را انجام دهیم ...روحیه ی شهادت و ایثار در درونمان موج میزد .اول از من تست کم خونی گرفت الحمد الله کم خون نبودم ..خانم پرستار اندر مضرات خون دادن برای خانمها برایم گفت ،گفت"کم حافظه میشوی ..موهایت میریزد و.... واز آنجایی که من تصمیم خود را گرفته بودم هیچ سخنی نمیتوانست مرا از این کار حسنه باز دارد. روی تخت مخصوص خوابیدم ابتدا یک آبمیوه بزرگ وبیسکوییت کاکائویی به ما دادند (البته از قبل قربونعلی 1گفته بود که آبمیوه میدهند و همین باعث شده بود در عزممان مصمم تر باشیم ) خلاصه.. رگ دستم را پیدا کردو مشغول انتقال خون شد و من هم انگشتان دستم را بازو بسته میکردم .پرستار گفت اگر حالت خاصی داشتی بگو حتماً ..... پس از گذشت چند دقیقه احساس کردم تمام خون های بدنم را کشیدند وبجز بدنی نحیف چیزی برایم نمانده.چشمانم سیاهی رفت .به پرستار گفتم حالم بد است .چشمتان روز بد نبیند بقیه اش را برایم تعریف کرده اند حتما ادامه مطلب رو بخونید داستان هنوز ادامه داره ادامه مطلب [ جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ] [ 0:5 ] [ نفیسه ]
چرا وقتی مادربزرگ من پفک میخورد او را مسخره میکنند؟چرا وقتی مادرم در خیابان بستنی قیفی لق میزند با دست به او اشاره میکنند؟و چرا پدرم که اینک مسئولیت یک خانواده به عهده ی اوست دیگر نباید در زندگیش اشتباه کند؟چرا و هزاران چرای دیگر که از پس بزرگ شدن ما حاصل میشود.
اینکه دیگر بزرگ شده ایم و این کارها از ما بعید است.چه خوب بود که گاهی کودکی مان به سراغمان میامد.دیگر به خاطر اشتباهاتمان اینگونه سرزنش نمیشدیم که"خجالت بکش تو دیگه بزرگ شدی" این واژه یعنی چه؟ شاید یعنی اگر کسی بزرگ شد دیگر اجازه کودکی کردن ندارد... کسی به من پاسخ دهد؟من دوست دارم بچگی کنم.آزمون و خطا..شیطنت ها و بهانه جویی ها.... دوران کودکی پاک ترین دوران هاست.همه چیز حقیقت است همه در مقابل دیدگان تو یک رنگ و یک جورند..همه را دوست داری و بی منت به دیگران عشق میورزی ...اما اکنون ... اکنون که بزرگ شده ای .... برای ترویج کار خود حتی حاضر نیستیم به سراغ حقیقت برویم برایمان معنای حقیقت فرق کرده حقیقت آن چیزی شده که به نفع ماست.دیگران را نه به خاطر خودشان بلکه به خاطر اینکه شاید روزی به کارمان آیند دوست داریم . وقتی بزرگ میشوی همه چیز من میشود.... لااقل در مورد من این طور است.... حداقل گاهی بچگی کن ....... [ سه شنبه یازدهم آبان 1389 ] [ 23:24 ] [ نفیسه ]
خیلی وقتها میشه آدم از خودشم خسته میشه.دوست داره سایشو با تیر بزنه ... از وضعیتی که داره ناراحته از آینده ی خط خطی که پیش روشه ناراحته.... دلم گرفته،هدفمو گم کردم.... گاهی وقتها شک میکنم که اصلا از اول هدفی داشتم یا نه.. که حالا بخوام گمش کنم... گاهی وقتها همه چیز برات تکراری میشه از اینکه ثانیه ها وساعت ها وروزهات پشت سر هم میگذرن و تو هیچ کاری نکردی ابایی نداری ..... همه چیز باداباد میشه و آنچه پیش آید خوش آید.... گاهی وقتهاواسه خودت برنامه ریزی میکنی و به کارات نظم میدی و بعضی اوقات میزنی زیر همه چی ..... آزاد بودن خیلی خوبه .... رها از همه چی..... اینکه توی هیچ قید و بندی نباشی .... اما فقط برای مدت کوتاهی خوبه.... چون این سختی ها و نا آرامی هاست که به زندگی رنگو حالت میده.... با این سختی هاست که زندگی میشه زندگی ............ نمیشه زندگی کردن به خاطر زنده بودن.... اون وقت از جا کندن اون مشکل وحل و فصل اون سختی و گره ای که به کارت افتاده برات میشه یه دغدغه...یه دغدغه ای که حاضری به خاطرش بجنگی ...و تلاش کنی خودت رو محدود کنی .... اون موقع دیگه آزاد نیستی ..... آزادی محدود،چه واژه قشنگی،شاید زندگی یعنی همین........... [ جمعه بیست و سوم مهر 1389 ] [ 0:7 ] [ نفیسه ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||